نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

فرشته کوچولو

روز مادر

                                                                               مادر مهربونم عزيز خوش زبونم تو گل بيخار منی رفيق من ، يار منی وقتی كه غصه دار باشم فقط تو غمخوار منی اي جان من فدای تو بهشت به زير پای تو ميلاد ...
24 ارديبهشت 1391

برم یا نرم؟!!

عصر همون روز شنبه 2/16، بابام از خستگی بیهوش شده بود و مامانم هم مشغول کار با لب تاپ بود و من مونده بودم و اسباب بازیهام، من هم که از بازی کردن با اسباب بازی های تکراری خسته شده بودم تصمیم گرفتم که برم توی اتاقم بلکه یه چیز جدیدی کشف کنم و اینجا بود که من اولین مسافت زندگی ام (از حال تا اتاقم) را طی کردم.   البته شیوه حرکتی من مختص خودمه و یه حرکتی ما بین چهاردست و پا و سینه خیز هستش ولی مهم اینه که هر جوری هست خودم رو به اون چیزی که میخوام میرسونم و این خواستنه خیلی مهمه. بعضی وقتها مامان و بابام خودشون رو میکشن تا با انواع و اقسام وسایل برای من انگیزه ایجاد کنن ولی من از جام تکون نمیخورم ولی بعضی وقتها که من به سمت اون چیزی...
18 ارديبهشت 1391

دومین مروارید

روز شنبه 2/16 بالاخره دومین مرواریدی که مامانم چند روز بود انتظارش رو میکشید و در طول روز چندین بار لثه من رو معاینه میکرد و دنبالش میگشت، از راه رسید و من الان صاحب دو تا دندون هستم. به همین خاطر به مامانم گفتم که دیگه زحمت نکشه و برام آب هویچ نگیره چون دیگه میخوام خود هویچ رو بخورم.  ...
18 ارديبهشت 1391

پیک نیک

از وقتی به دنیا اومدم دنیای بیرون از خونه رو از لای پتو دیدم و هر وقت که میخواستیم بریم بیرون باید کلی شال و کلاه میکردم و این مسئله من رو اذیت میکرد و هر چی جیغ و داد میکردم فایده نداشت و باید اون کلاه بافتنی رو تحمل میکردم. امــــــــــــــــــــا حالا دیگه با رفتن زمستون و رسیدن بهار اولین گردش رو تجربه کردم. ...
9 ارديبهشت 1391

سفر به مکه مکرمه

روز ششم مسافرت 91/01/22 ساعت 15:00 به سمت شهر مکه حرکت کردیم. بعد از گذشت 2 یا 3 ساعتی که در اتوبوس بودیم رسیدیم. این مدت به من خیلی سخت گذشت چون داخل اتوبوس گرم بود و من از گرما نمی تونستم بخوابم، تا اینکه مامانم آنقدر بادم زد و فوتم کرد تا خوابم برد و وقتی بیدار شدم داخل هتل بودم. منم مثل بزرگترها لباس سفید پوشیدم و حاجیه خانم شدم. بقیه عکس ها در ادامه مطلب این همون ناودون طلای معروفه که دکترم خواسته بود براش سوغاتی ببرم ولی من که دستم بهش نرسید نمایی از طبقه دوم مسجدالحرام من و همسفرم فاطمه جون کبوترهای دور حرم که کلی باهاشون سرگرم میشدم رستوران هتل من و فاطمه جون بعد از خوردن یه بستنی خوشمزه د...
3 ارديبهشت 1391
1